| RSS :: Atom :: خانه :: ارتباط با من :: درباره من :: پارسي بلاگ کل بازديدها:10284 .:. بازديد امروز:22 .:. بازديد ديروز:19 | ![]() |
دلي سبز و تناور داشت گلدان
نگاهي خيره بر در داشت گلدان
دو رکعت ندبه خواند و منتظر شد
نباريدي ترک بر داشت گلدان..!
پ.ن:
مگر نه اين که غمي سهمگين به دل داريم
مگر نه اين که به رنجي گران گرفتاريم
نشاطمان رابايد هميشه چون خورشيد
بلند و گرم در اعماق جان نگهداريم ! 

| نويسنده: باران .::. پنجشنبه 31/5/1387 .::. ساعت 6:40 صبح | نظرات ديگران ( ) |
قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم ........ لا تقنطوا من رحمة الله! ..... إن الله يغفر الذنوب جميعاً..
( زمر / 53 )
مي داني؟!
عجيب حسي ست ميهمان خدا بودن.
خودت هم معترفي که بي هيچ چيز آمده اي. تنها داشته ات - دلت - را در مُشت مي گيري و نشانش مي دهي: ببين! همين را دارم؛ که آن هم جز تيرگي رنگي ندارد... اما چرا ! انگار يک چيز ديگر هم دارد... رنگي از محبت که زير ابري از شرم خودش را قايم کرده.
اولش رويت نمي شود لب بگشايي. شرمندگي قفلت کرده. من با خودم چه کرده ام؟!
کم کم خجالت را کنار مي گذاري. حواست هست؛ زير چشمي تو را مي پايد. انگار او مشتاق تر است!
دلت تاپ تاپ مي کند و دلش هم؛ دلت تنگ است و دلش تنگ تر!
لبي تر مي کني... براندازت مي کند. منتظر است! چه بگويم؟!
چيني دلت که تَرک مي خورد ، دستت را مي گيرد و مي کشد طرف خودش.
صورتت که خيس مي شود، آغوش مي گشايد و تنگ در بغلت مي گيرد! چنان مشتاقانه فشارت مي دهد که به نفس نفس مي افتي!
بقدري با محبت نگه ت داشته که زبانت بند مي آيد . مست گرماي آغوشش مي شوي...
يادت هست که خيلي حرف براي گفتن داشتي، اما حالا ديگر چيزي يادت نمي آيد! باورت نمي شود؟! خودش است، خودِ خودش...!
من اينهمه مدت بدنبال چه مي گشتم؟!
- از من ناراحت نيستي؟
* مي دونستم بالاخره بر مي گردي! هر چي باشه تو که غير از من کسي رو نداري!
- منو بخشيدي؟
* همون لحظه اول...! ديگه دست منو ول نکني ها!
- دوستت دارم...
* من هم!
دلم را در گوشه ي صحن مسجد جامع شهداي شيراز جا گذاشتم و برگشتم...
پ.ن:
1. امسال در کانون فرهنگي رهپويان وصال، دو بار مهمان خدا بوديم. مهماني اين دفعه با عطر ياد شهداي مظلوم رهپويان وصال، حال و هواي ديگري داشت. جايتان خالي..! **
دعاگوي همه بودم. 
2. تنها وبسايت اعتکاف، باز هم متعلق به سايت رهپويان وصال.
کامل و خواندني. بچه ها خيلي زحمت کشيدند؛ اينجا رو ببينيد.
**
همچين هم جاتون خالي نبود
انقدر شلوغ بود، خودمونم زورکي جا گيرمون اومد
| نويسنده: باران .::. پنجشنبه 3/5/1387 .::. ساعت 4:33 عصر | نظرات ديگران ( ) |
خدا جووووونمممممممممم.... قربونت برم.... بغلتو باز کن دارم ميااااااااااااااامممممممممممممممم...

| نويسنده: باران .::. سهشنبه 25/4/1387 .::. ساعت 10:59 صبح | نظرات ديگران ( ) |

سلام.
* سالروز تولد بانوي دو عالم، حضرت زهراي مرضيه (س) رو تبريک عرض مي کنم. .gif)
بلد نيستم قلنبه سلنبه حرف بزنم ، از حرفاي کليشه اي هم خوشم نمياد. فقط... آرزوم اينه که اين ها در حد حرف باقي نمونه و انشاءالله بتونيم با عنايت و نگاه خاص خودِ خانوم (س) از رهروان حقيقي و "عمل کن" باشيم..

** امروز دقيقاً يکسال از روزي که فلورانس کوچولو
پا به عرصه ي دنياي مجازي گذاشت، ميگذره.
(تاريخ تأسيس: 4 / 4 / 1386 ) 
تولدش مبارک
بيا شمعا رو فوت کن...
تا صدسال... نه! صد سال زياده

تقارن همزمان اولين سالگرد تولد وبلاگم
رو با سالروز ميلاد خجسته و مبارک دردانه ي نبي اکرم(ص)
به فال نيک مي گيرم..


ميدونم خيلي وبلاگ خوبي دارم
نيازي به يادآوري نيست..
پيشاپيش تشکر مي کنم
خب... حالا نوبت آرزوئه...
زود باش يه آرزوي خوب برام بکن .. بدو منتظرماااا

پ.ن:
عجب پست جينگولي شدها...

| نويسنده: باران .::. سهشنبه 4/4/1387 .::. ساعت 12:5 عصر | نظرات ديگران ( ) |
هان اي شب شوم وحشت انگيز
تاچند زني به جانم آتش..؟
يا چشم مرا زجاي برکن،
يا پرده ز روي خود فروکش
يا بازگذار تا بميرم!
کز ديدن روزگار سيرم.....

پ.ن :
بس کن اي دل نابساماني بس است.!
_ بعد از اين با بي کسي خو مي کنم...
| نويسنده: باران .::. جمعه 17/3/1387 .::. ساعت 5:44 عصر | نظرات ديگران ( ) |
نام: | |
ايميل: | |